یک مشت چهره های خسته و دلهای سوخته
یک مشت واژه های بسته و لب های دوخته
یک فوج برده های ساکت و زنجیرهای تنگ
یک موج بسته به توفان و خو گرفته به جنگ
یک شب صدای همهمه ی باد، گرگ شد
انسان، خدای دین دروغی بزرگ شد
هی نعره های باور و تکفیر، مشت شدند
هی عقده های بود و نبودن درشت شدند
اقبال، روی جهان بود و پشت شدیم
زیر چماق چنبره بستیم، گوژپشت شدیم
بر بخت خویش، تا نفسش خورد، سنگ زدیم
یک عمر بی بهانه به شیپور جنگ زدیم
با دست خود نماد جهان خراب شدیم
یکباره در دهان همه، فحش ناب شدیم
٫٫ مثل هزار آرزوی مرگ در صف نان٬٬
تصویر چرکسوخته ی هست های بی دندان
آیینه های بسته ی زنگار خورد تردیدی
یک شهر آدم ترسمرد تهدید
تقلید زوزه به امید گرگ شدن
با آرزوی بهشت خریدن، بزرگ شدن
در قحطسال و زلزله و قتل های تکراری
دلخوش شدن به این همه بوق و شعار دیواری
هر روز گریه بر چمدان های زنده بگور
تسلیم در برابر احکام خودکشی ی بزوز
هر روز آیه های لعن و اسید و سنگسار
اوباش سرسپرده ی آتش به اختیار
در چشم خوک ها خس و خاشاک پست شدن
اسباب خنده و نفرین هرچه هست شدن
بودن برای فراموشی بدن بودن
رخت سیاه مثل شب و روزگار زن بودن
کابوس های واقعی دختران فرار
هر روز فاتحه گفتن: سلام چوبه ی دار !
پسمانده ی سکوت دهانهای درد شدن
در پیش چشم خیابان، زباله گرد شدن
دیدن که خاک تن گربه های ایرانی
زخم و شیار شده، مثل ببر زندانی
باغ درخت های نگونسار زرد روی
بیداد و فقر و اعتیاد و هزار راز مگوی
تندیس های خون و قلوه و دندان فروخته
یک مشت چهره های خسته و دلهای سوخته
سعید هوشنگی.